خاطره زایمان
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه 1شهریور 92،آخرین روزی بود که دخملی توی دلم بود...قرار بود 7شهریور زایمان کنم ولی هفته آخر که رفتم مطب خانوم دکتر گفت رحمم نرم شده و چون بچه بالا بوده تا حالا نیومده،خلاصه تاریخو برامون زد 2شهریور...همه کارامونو کردیم،منم شب رفتم حموم،بعدشم به دکترم زنگ زدم که ازش بپرسم تا کی میتونم چیزی بخورم،اونم گفت تا ساعت 10شامتو خورده باش و تا ساعت 12هم مایعات زیاد بخور و بعدش بخواب...منم به حرفش گوش دادم ،اما نتونستم تا صبح بخوابم،استرس نداشتما،نمیدونم چم شده بود...یه حس خاصی داشتم،اینکه آخرین لگدای دخملیو دارم حس میکنم،بچم برای آخرین بار داره تو دلم سکسکه میکنه و منم بدجور بهشون عادت کردمو خیلی سخته جدایی ازش...هم خوشحال بودم و دل تو دلم نبود برای فردا،هم ناراحت از بیرون اومدن دخملی از دلم...
خلاصه...
با معده درد شدید رفتم توی جا و پیش همسری خوابیدم... آخرین شب 2نفریمون............
تا ساعت 4صبح نگاهم به سقف بود،ساعت گوشی زنگ خورد و از جام بلند شدم،رفتم یه کلوپ و برا بچه ها گزارش نوشتم و ازشون خواستم برامون دعا کنن...بعدش مامانمو وحید بلند شدنو کارامو کردیم و منو از زیر قرآن رد کردنو ساعت 5راهی بیمارستان شدیم...انقد ذوق داشتم که باعث شدم زود راه بیوفتیم،ساعت 5و20دقیقه دم بیمارستان بودیم،که پذیرش ساعت 6کارارو انجام میدادن...تا ساعت6توی ماشین نشستیمو دستم تو دست وحید،اونم داشت منو دلداری میداد...
بالاخره ساعت 6شد...رفتیم تو،وای که چقد غلغله شده بود،خیلیا میخواستن زایمان کنن،مارو پذیرش کردنو رفتیم داخل،ولی افسوس که نمیذاشتن وحید بیاد بالا..منو مامان تهنایی رفتیم بالا،بازم باید منتظر میشستیم تا صدامون کنن من برم داخل.یه 1 ربعی نشستیم تا صدام کردن،رفتم داخل،لباسامو عوض کردم،صدای قلب دخملیو شنیدن،بهم سرم وصل کردن،ازم آز خون گرفتنو راهی اتاق عمل شدیم...رفتم لباسامو به مامانم دادم و باهم تا دم در آسانسور رفتیم، مامانم داشت فیلم میگرفت،ازش خداحافظی کردم رفتم تو سالن اتاق عمل...
یه سالن خیلی بزرگ بود که توش حدود 7-8تا شایدم بیشتر اتاق بود...منو دونفری که وارد اتاق عمل شدیم، نشستیم رو صندلی و یکی یکی صدا کردن رفتن داخل ولی من همچنان منتظر بودم،آخه گفتن خانوم دکتر عمل اورژانسی داره،یه دفعه دیدم در باز شدو دکتر بهزادی اومد بیرونو گفت من مریض اورژانسیشم خخخخخ...خلاصه باهم رفتیم داخل، وارد یکی از اتاقا شدیم،منم با کمال خونسردی بدون هیچ استرس و ترسی رفتم رو تخت خوابیدم،همه از شجاعتم تعجب کرده بودن،هی میگفتن نمیترسی؟؟؟؟منم میگفتم نه فقط میخوام زود تموم بشههههههههههههه
رو تخت نشستم تا به کمرم آمپول بزنن،قبلا فرشته برام گفته بود که آمپولش اصلا درد نداره و منم هیچ ترسی نداشتم اما چشمتون روز بد نبینه!!!!!!!آمپول تو کمرم نمیرفت،به اصطلاح دکترا چربی نداره و باز نمیشه،3دفعه به کمرم آمپول زدن،مردمو زنده شدم،دیگه آخرش صدام در اومد و گفتم اصلا نمیخوام تورو خدا منو بیهوش کنین...یه دستمال گذاشتن بغلم که به کمرم مالیده بودن،پر خون بوددددد،وقتی آمپول تو کمرم بود انگار داشتن آب با فشار تو کمرم میکردن وااااااااااااااااااااااایی...هی آمپولو تو کمرم میچرخوندن نامردااااااااااااااا!!!! بالاخره بی حس شدم و دراز کشیدم،بهم سوندو وصل کردن، پرده رو کشیدن که من چیزی نبینم،تو اتاق عمل همش حرفای خنده دار میزدیمو میخندیدیم...یه دفعه ترسیدم نکنه وسط عمل بی حسی از بین بره که یکی از پرستارا گفت نه تو تمامه تکونارو میفهمی که اصلا نترس ولی دردو اصلا حس نمیکنی. به پرستاره گفتم شروع نشد؟گفت نه هنوز کار زیاد داره،که یه دفعه صدای دخملی اووووووووووووومد....وااااای نمیدونین چه حس قشنگی بود،تمامه وجودم میلرزید و گریه میکردم...این صدای دخمل طلای من بود،صدای درسامم،خوشحال بودم،همیشه آرزوم بود این لحظه رو ببینم،اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم،برای همهههههههههههههه...
درسام که بدنیا اومد،خانوم دکتر گفت بیا دخملی کپ باباشه و منم دل تو دلم نبود برم سریع به وحید بگم که دخملی شبیه خودشه....بعد از یه ربع کار منم تموم شدو منو بردن تو ریکاوری،یه 1ساعتیم اونجا بودم و بعدش منو به بخش بردن،تو راهرو مامانمو وحید منتظرم بودن..انقد ذوق کردم تا دیدمشوووووووووون،بعدشم بردنم تو اتاقو کارامو انجام دادن..تا ساعت 2وحیدو ندیدم...وقت ملاقات شدو وحیدم با یه دسته گل خومشل اومد پیشم،بعدشم فرشته و ستایش اومدن و بعدشم بابا و سهیل!خدارو شکر حالم خوب بود و درسامو راحت شیر دادم،فرداشم برگه ترخیصو برامون آوردن...ولی من تا اومدم برم دستشویی سرم گیج رفتو حالم بد شد،دوباره سرم آوردن بهم وصل کردنو گفتن تا خوب نشیو غذاتو نخوری نمیذاریم بری....یه 1ساعتی خوابیدمو ناهارمو خوردمو بلند شدم راه رفتم اونام تا دیدن حالم بهتر شده اجازه دادن برم،دیگه حاضر شدمو رفتیم...وحیدو که دیدم انگار بال دراوردم،سوار ماشین شدیمو راهیه خونه شدیم...تو خونه فریو ستایشو بابامو سهیل منتظرمون بودن،تا رسیدیم وحید گوسفند برامون قربونی کرد و دخملی برا اولین بار با قدمای ناز و کوچولوش خونمونو پرنور و برکت کردددددددددددد.........


خاطره زایمان
