شمارش معکوس
بنام خدای خوب و مهربونم
![]()
سلام طلای مامان خوبی؟؟؟؟
نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده...خیلی وقته برات ننوشتم،یه وقت فکر نکنی یادت نبودمااااا نه گلم فقط یکم بیحال بودم...آخه مامان جون دردام شروع شده ،دیگه چیزیم به اومدنت نمونده عشقولم
![]()
آخرین بار که برات نوشتم قرار بود بریم دکتر و آزمو بهش نشون بدم...![]()
اونروز رفتیم و خداروشکر همه چی خوب بود،فقط یکم قندم بعد خوردن گلوکز بالا رفته بود ،که خانوم دکتر بهم رژیم داد،گفت برنجو روغنو شیرینیجات ممنوع...من برنجو میخوردم اما روغنو شیرینیو قطع کردم...هههه آخه خانومی مگه میشه از برنج گذشت!!!!!همونروز که رفتیم دکتر دوباره برا
هفته دیگه وقت برامون گذاشت،آخه دیگه باید
هفته
هفته میرفتیم دکتر!خانوم دکترم برام آز قند و سونو نوشت که سری بعد براش ببریم.منو بابا وحیدم رفتیم سونو پیش دکتر هاشمی...همه چی عالی بود خدارو شکر!وزنت![]()
![]()
![]()
بود تو ![]()
هفته و
روز...آز قندمم رفتم دادم که خداروشکر قندم دیگه نداشتم،اما هنوز باید مراعات کنم!
![]()
بعدش قرار بود برا بابا جونی تفلد بگیریم و سوپرایزش کنیم...
منو مامانی رفتیم خرید
.برا بابا کادو خریدیم،بعدش رفتیم کیک خریدیم...اومدیم خونه رو تمیز کردیمو همه چیو آماده کردیم....بعدش مامانی رفت خونشون،هرچی گفتم بمون گفت نه !!!شما
تایی جشن بگیرین...منم هی به بابا میزنگیدم تا ببینم کی میاد![]()
وقتی بابا اومد براش آهنگ تولد مبارک گذاشتمو برقارو خاموش کردم...بابا وقتی اومد تو اینجوری بود![]()
انقد ذوق زده بودیم عسک ننداختیم فقط فیلم گرفتیم اما من قبلش یه چندا عسک از کیکش گرفتم که الان میزارم....


![]()
تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاد...تصمیم گرفتم برا زایمان برم پیش دکتر بهزادی،با بابا وحید قصد کردیم این سری که میریم مطب به خانوم دکتر بگیم...بهش گفتیم امااز شانس ما گفت من
شهریور مسافرتم....اگر دوست داری یا بندایم
شهریور یا ![]()
شهریور!!!!هههه دخملم مامان عین توپ فوتبال شده،هی سوت میشه این دکتر به اون دکترررر....ماهم گفتیم چه کاریه،اگه تو دخمل ناز،عجول نباشیو سر وقت دنیا بیای،خود دکتر ریاضی بدنیا میاردت،اما اگه زودتر خواستی بیای،دکتر بهزادی!!!!!بهم نامه بیمارستانم داد،خیالم راحت شد...
خانومی،الان یکمی دردام شروع شده که خانوم دکتر بهم استراحت داده و گفته بیرون نرم...در ضمن یه هفتس که مامان اکرم اومده پیشمون....ساکتم بستم و همچنان منتظر و آماده بااااااش
![]()
نازنینم میدونی امروز چند وقتت شدددددددددد؟؟؟؟؟
![]()
هفته و
روز
درسامی مامان خیلی وروجکی!!!!
از حالا بابا وحیدو خوب میشناسی...ههههههههه![]()
الهی من فدات بشم نازنینم...الان برات میگم چجوری بابارو میشناسی!!!!!
یه وقتایی اصلا تکون نمیخوری،خیلی استرس بهم وارد میشه،خودمو میکشم تا یه ذره وول بخوری اما درررررریغ
اما تا بابا جون از سرکار میاد و صداشو میشنوی شروع میکنی به وول خوردن!یعنی اصلا یه وعضی....
(خوبه تو دل منی و این همه سختی تحمل کردم اونوقت خانوم برا باباش عشوه میاد)![]()
![]()
الهی فدات بشم،اونروز که رفتیم سونو اقای دکتر یه لحظه چهره نازتو برامون
بعدی کرد...انقدر ناز بوووود که حد نداره،صورتت گرد و چشمات کشیده ،دلمون برات ضعف رفت
آقای دکتر میگفت نیم وجبیو نگاه کن،با این فسقلییش چه لپایی دارههههههههه
خومشلم نمیدونی دل تو دلم نیست ببینمت...ایشالا این ![]()
روز باقیمونده هم بزودی سر برسه تو صحیحو سالم بیای تو بغلمممممممممممم![]()
![]()
راستی عسلکم یه خبر!!!!!
ما تو لیست کلوب رفتیم اول صف....هورااااااا
نمیدونی چقد خوشحالمو چقدر انتظارشو کشیدم...ایشالا که خدا این روزا رو نصیب همه کنههههههههه


شمارش معکوس
